عشق ᓅـقط روے یخ پیـבا ᓄـیشـہ

ℓσνє ση ιcє єρ 6 ραят 2

پنجشنبه 4 آبان 1396 09:40 ب.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Nσνєℓ ¡

امیدوارم از دستم عصبانی نشی شینوا

کاترین رفت تو اتاق و تا ساعت 10 بیرون نیومد.تو این مدت که این دو تا داشتم فحش و فحش کاری میکردن اسکارلت همراه با دوستش،شینوا تو زمین اسکیت تمرین میکردم.دوست پسر شینوا،کو موکامی هم اونجا بود.کو موکامی خواننده معروف ژاپنی بود که به خاطر شینوا از توکیو اومده بود هاستسو.مدت زیادی بود این دو تا از هم دور بودن تقریباً یک سالی بود هم دیگه رو ندیده بودن به همین خاطر هی سرشون به عشق بازی گرم میشد اما اسکارلت ضدحال بدی به اون دو تا میزد.کو به نرده تکیه داده بود و خیره به شینوا که رو به روش بود و هی پشت سر هم حرفای عشقولانه ای که حال آدمو بهم میزد«چیکار کنم؟از این کارا بدم میاد خو»:

کو:اینقدر دلم برات تنگ شده بود که چند ماه پیش خوندن رو متوقف کردم فقط به این خاطر که دلم گرفته بود

شینوا:کو......منم دلم تنگ شده بود اما تو نباید کارتو متوقف کنی......منم متوقف نکردم..

کو:میشه دیگه از پیشم نری؟لطفاً

اسکارلت:نه نمیشه عزیزم......شینـــــــــــــــــــــــــــــــــــوا!!!!

شینوا:اوه ببخشید اسکارلت......من باید تمرین کنم کو سان......تو چرا نمیری؟کار ما خیلی طول میکشه

کو:عمراً!!!بعد از یک سال عشقم اومده بعد بذارم برم....شده تا شب هم اینجا میمونم و بهت خیره میشم.خیلی وقته دلم برای یکی از اون بوسه هات تنگ شده«اوق....جون مادرتون بسه دیگه»

شینوا:این جا نمیشه کو

اسکارلت:مشکلی نیس.نگاتون نمیکنم!

اسکارلت پشتشو کرد به اون دو تا.شینوا بوسه سریعی به لبای کو زد.اسکارلت آروم برگشت وقتی این صحنه رو دید جلو دهنشو گرفت تا بالا نیاره.یهو سر و کله اوتابک پیدا شد که جلوی در ورودی زمین اسکی ایستاده بود و وقتی کو وشینوا رو تو اون حالت دید پوکر فیس شد:

اوتابک:فقط در یک کلمه....اوق!

شینوا و کو برگشتن.دیدن اسکارلت جلو دهنشو گرفت بالا نیاره و اوتابک هم پوکر فیس بهشون خیرس:

کو:اوه اوه

شینوا:اوتابک.....تو از کجا پیدا شد؟

اوتابک:معلوم شد دارم با کیا مسابقه میدم

اسکارلت:تموم شد یا میخواین ادامه بدین،هوم؟

شینوا:اسکارلــــــــــــــــــــــت

اسکارلت:الانه که بالا بیارم.....اووووووووق

شینوا:کو دیگه واقعاً باید تمرین کنم

کو:باشه عزیزم........من همینجا منتظر میمونم

شینوا رفت سمت اسکارلت.میخواست بزنه با مشت اسکارلت رو لت و پار کنه اما اینکارو نکرد:

اسکارلت:دیگه شروع کنیم ؟

شینوا:شروع کنیم

چند دقیقه بعد اوتابک هم به جمع اونا ملحق شد.در همین حال ریون همراه دوست پسرش،دیمن داشتن تو هاستسو میگشتن:

ریون:اینجا خیلی خوشگله مگه نه؟

دیمن:آره اما به خوشگلی تو که نمیرسه

اریکا:حال بهم زنا!

ریون:لعنت...........تو اینجا چیکار میکنی پشمک؟!

اریکا:حوصلم سر رفت گفتم شماها رو تعقیب کنم فقط بگم بخواین از این عشقولک بازیا در بیارین جفت پا میام تو حلقتون.

دیمن:اما تو که میدونی ما......

اریکا:خیلی اسکلین.میدونم دوست خوبم

ریون:هــــــــــــــــــــــــــــــــــی یه شهربازی اونجاس.........زود باش بیا بریم دیمن

اریکا:هورا چقدر بهتون ضد حال بزنم

دیمن:هی اونجا گیتار برقی!

اریکا:کو؟کو؟

حواس اریکا که پرت شد،دیمن تندی دست ریون رو گرفت و بردش تو شهربازی.اریکا که متوجه شد سرکارش گذاشتن تصمیم گرفت بره برای خودش بچرخه:

ریون:ای بدجنس.........بدبختو سر کار گذاشتیا

دیمن:من از آدم ضد حال بدم میاد

ریون:کی خوشش میاد؟

دیمن:خب کدوم وسیله رو سوار شیم؟

ریون:هی اون ترنه خیلی خفنه.بیا اونو سوار شیم

دیمن:باشه بیا بریم

اوندو تا سوار ترن هوایی شدن اما وقتی پیاده شدن شبیه زامبی ها راه میرفتن.اون همه مدت که گذشت کسایی که بیشتر از همه بدبختی کشید یوریو و کاترین بودن چون مجبور بودن با هم باله کار کنن و جفتشون نمیخواست سر به تن هم باشه.البته بیشتر از همه به ویکتوریا خوش گذشت.ویکتور اونو بیرون برد و همه جا رو بهش نشون داد.کم کم داشت نظر ویکتوریا از روی کریس برداشته میشد و به سمت ویکتور کشیده میشد البته این فقط یه حدس بود که خود ویکتوریا هم ازش اطمینان کامل نداشت.البته اون شب خیلی بد برای ویکتوریا تموم شد.چرا؟در قسمت بعدی متوجه خواهید شد!

این قسمت=70 نظر

تکراری بی تکراری

تکراری هم میدین بیشتر از 10 تا ندین

ویکتوریا جونم قسمت بعد باهات کار دارم




( ̄▽ ̄) نظرام : ıllıllı ѕησωу cσммєηт ıllıllı
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: جمعه 26 آبان 1396 11:45 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30