عشق ᓅـقط روے یخ پیـבا ᓄـیشـہ

ℓσνє ση ιcє єρ 1

جمعه 3 شهریور 1396 06:43 ب.ظ

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Nσνєℓ ¡
ما به هر چی روی یخ باشه،میگیم عشق♥

برقص....برقص....بذار ببینن تو از همه بهتری....برقص....برقص....تا همه ببینن تو زنده ای

▬▬▬▬▬۩۩▬▬▬▬▬●

با صدای بابا به خودم اومدم:

بنجامین:کاترین....کاترین...

من:بله بابا؟!

بنجامین:حواست نیست؟نیم ساعتی هست که داری قهوتو هم میزنی

من:اوه....

بنجامین:تو فکر چی بودی کاتی؟

من:چیزی نبود.....یاد گذشته ها افتادم

بنجامین:فکر کردن به گذشته هیچ نتیجه ای نداره.گذشته ها گذشته

من:درسته بابا.حق با شماس

▬▬▬▬▬۩۩▬▬▬▬▬●

سلام!من کاترین هانتر هستم،یه دختر 18 ساله شیطون!ایشونم بابای منه،بِنجامین هانتر!اسم عجیبیه،نه؟به نظر من که خیلی عجیبه.من اینجا با پدرم تو لندن زندگی میکنیم.مادرم تو بچگیام مرده.البته من تنها نیستم.یه خواهر دارم به اسم ویکتوریا.اون خیلی خوشگله اما زیاد از من خوشش نمیاد.فکر میکنه من نمیتونم هیچ موفقیتی تو زندگیم کسب کنم و یه دست پا چلفتیم.خب تا حدی دست پاچلفتی هستم.خب هرکسی اشتباهاتی تو زندگیش میکنه.خواهرم 19 سالشه و فرانسه زندگی میکنه.اون از بابا اصلاً خوشش نمیاد چون بابا وقتی بچه بوده بهش سخت میگرفته و ازش میخواسته تو همه رشته ها اول باشه و باهاش سرد بوده.من مورد آخر رو قبول ندارم.چون بابا به منم سخت میگیره اما اصلاً با من سرد نیس.به نظرم بابای خوبیه.خب میدونین من بر خلاف تفکرات خواهرم افتخارات و موفقیت های زیادی تو زندگیم کسب کردم.همش هم به لطف بابا بوده.من تو رشته شنا،شطرنج،خوانندگی،اسکیت رو یخ و رشته علوم تجربی حرف اول رومیزنم.البته تو رشته خوانندگی و اسکیت روی یخ یه رقیب سر سخت دارم،درست حدس زدین،ویکتوریا!چیکار کنم.اونم مثل من به خوانندگی و اسکیت بازی علاقه داره و جدا از تعریف واقعاً هم توشون عالیه.من سه دوست خیلی باحال دارم که از من بزرگترن اما خب...کی به سن اهمیت میده؟من باهاش تودبیرستان آشنا شدم.اسم یکشیون اریکاس اسم اون یکی ریون.جفتشون 20 سالشونه و هر جفتشون خوانندن.و اما اون یکی دوستم....اسمش تیفانیه.خیلی جدیه یعنی همیشه جدیه اما یه بالرین حرفه ایه.من وقتی میرفتم کلاس باله اونو میدیدم که بهتر از همه ما تمرین میکنه.تیفانی 19 سالشه.الان هم با بابام نشستم دارم صبحانه میخورم.من عاشق اینم که صبحا نوتلا بخورم.وویی!ویکتوریا از خوردن شیرینی تو صبح بدش میاد،خیلی بدش میاد!میدونین یه مسابقه بزرگ در راهه؟معلومه که نمیدونین.چی میپرسم!این مسابقه اولین مسابقه جهانی و سراسری اسکیت رو یخ نمایشی مختلطه.این مسابقه برای من یه جور فرصته که خودمو هم به ویکتوریا و هم به بابا و مهمتر از همه به خودم ثابت کنم.حالا چیرو ثابت کنم؟که میتونم به هر چی که بخوام برسم.راستش ویکتوریا در باره موفقیت های من هیچی نمیدونه در واقع هیچی بهش نگفتم چون میخوام با اول شدن تو این مسابقه سوپرایزش کنم.اون همچنان فکر میکنه من که دست پا چلفتیم^^برگردیم سر داستان.....من و بابا داشتیم درباره مسابقه حرف میزدیم که یهو صدای زنگ در اومد.رفتم و پشت آیفون دیدم ویکتوریاس.درو باز کردم و دوباره نشستم پشت میز صبحانه.باورتون نمیشه اما ویکتوریا از 16 سالگی فرانسه تنها زندگی میکنه.عجب دختری.....ویکتوریا اومد تو اتاق غذاخوری:

من:سلاااااااااااام ویکییییی!

بنجامین:سلام دخترم!

ویکتوریا:سلام......میبینم کبکت خروس میخونه

من:چی من؟نه....اصلاً

راستش من تو قایم کردن یه موضوع افتضاحم:

ویکتوریا:آهان که اینطور.....برات یه چیزی اوردم

من:چی اوردی؟

ویکتوریا:سوپرایزه.یه سوپرایزه باحال

ویکتوریا رفت تو آشپزخونه و یه پاکت نامه رو گذاشت رو کابینت و رفت سمت یخچال و آبمیوه رو برداشت.از رو صندلیم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه و یه نگاه به پاکت نامه انداختم.به لبه کابینت تکیه دادم تا ویکتوریا سرشو از تو یخچال بیرون بیاره.آخر برای خودش یه آبمیوه کوچیک برداشت و شروع به خوردن کرد.اومد رو به روی من و مثل من به لبه کابینت تکیه داد:

ویکتوریا:بازش کن

من:باشه اما قبلش باید چیزی رو بهت بگم

ویکتوریا:خب بگو

و دوباره شروع به نوشیدن آبمیوه کرد:

من:راستش من.....من.....من یه مسابقه شرکت کردم

ویکتوریا:چه مسابقه ای؟

من:اولین مسابقه جهانی اسکیت رو یخ نمایشی مختلط!

این حرفمو بلند گفتم.تا این حرفو زدم ویکتوریا اون یه قلپی آبمیوه ای که تو دهنش بود تف کرد رو صورت من:

ویکتوریا:چییییییییییییی؟

من:ازت بدم میاد-_-

ویکتوریا:تو توی این مسابقه اسم نوشتی؟بلیط هم گرفتی؟

یه دستمال برداشتم و شروع کردم به پاک کردن صورتم:

من:بله....بله .....بلیط هم گرفتم اما فکر نمیکردم بخوای اینکارو با صورتم بکنی....الان صورتم شروع میکنه به تجزیه شدن در اثر آب دهنت

ویکتوریا:آخه من بلیط همون مسابقه رو برات خریدم؟

من:جانم؟

ویکتوریا:بله اما خب حالا که خودت بلیط داری این جاش تو سطل زبالس

ویکتوریا پاکت نامه رو برداشت و انداخت تو سطل زباله:

ویکتوریا:تو مسابقه میبینمت......میخوام ببینم تا کدوم مرحله دووم میاری

من:فکر کردی......من ملکه مسابقه میشم

ویکتوریا:شتر در خواب بیند پنبه دانه

من:حالا میبینی...... من اون مدال طلایی رو میبرم و تاج ملکه بودن رو روی سرم میذارم

ویکتوریا:قطعاً منم این جا می ایستم تو رو نگاه میکنم

من:خواهی دید!

ویکتوریا:باشه ملکه انگلستان......من باید برم برای تمرین.راستی مسابقه راس ساعت 6 شروع میشه.شنبه یادت نره!!

و از خونه رفت بیرون.امروز پنجشنبه بود.من اجرا هامو آماده کرده بودم فقط باید میرفتم پیش اریکا و ریون و تیفانی.بعد از ظهر رفتم استودیو.به اریکا و ریون گفته بودم بیان اونجا.ما درواقع یه گروه خواننده معروفیم اما تک خوانی هم میکنیم.بیشتر کارامون گروهیه.اونجا یه موضوعی رو مطرح کردم.من میخواستم طی هر مرحله یه کنسرت داشته باشیم،یه کنسرت تو یه کشور:

اریکا:واو......من کارام زیاده.بعید بدونم بتونم

ریون:منم دارم با دیمن پیانو کار میکنم و یه آهنگ جدید میدم بیرون.....فکر نکنم بشه

من:چی؟0__0

یهو جفتشون زدن زیر خنده.فهمیدم جفتشون داشتن شوخی میکردن:

من:عوضیا!!!

اریکا:معلومه میایم

ریون:عقلمون کمه؟ما دوست داریم کل دنیا رو بگردیم و آهنگ بدیم بیرون.معلومه میایم

اریکا:راستی دوست پسر منم تو این مسابقس

ریون:کی؟همون یوری کاتسوکی

و یه شکلک مسخره در اورد.اون زیاد ازیوری خوشش نمیاد.به نظرش خیلی مثبته:

اریکا:بله.......حداقل همه میشناسنش.......مثل دیمن گمنام نیس

من:بسه بسه بسه.من دارم روی برناممون فکر میکنم اینقدر کَل کَل نکنین

ریون:نگرانش نباش.میدم دست مدیر برناممون خودش درستش میکنه

اریکا:آره نگران نباش همه چی درست پیش میره

من:ممنون دخترا!حالا به دعواتون ادامه بدین^^

من از استودیو رفتم بیرون.نگران اریکا و ریون نباشین.اونا همیشه دعوا و بحث میکنن اما آخرش باهم خوبن.بعد از استودیو رفتم سالن تمرین باله.تنها جایی که میشه تیفانی رو پیدا کردم.رفتم تو سالن تمرین......بله تیفانی داشت تمرین باله میکرد و صورتش جدی بود.اون همیشه جدیه:

من:سلام تیفانی

با شنیدن صدای من ایستاد و روشو کردم سمتم:

تیفانی:سلام کاترین.اومدی تمرین؟

من:نوچ!

تیفانی:پس خوش اومدی!تمرکزم رو نباید بهم بزنی!

من:من اومدم اینجا تا ازت بخوام مربی من بشی؟

تیفانی:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟

من:میخوام معلم بالرین من بشی.تو میدونی من چند ساله نیومدم کلاس باله و تو در حد مربی های حرفه ای حرفه ای هستی

تیفانی:نمیتونم

من:چرا؟

تیفانی:شنیدم تو اون مسابقه سراسری اسکیت روی یخ شرکت اسم نوشتی؟

من:آره تو از کجا میدونی؟

تیفانی:قول بده به هیچکس نگی!

من:باشه قول میدم....حالا از کجا میدونی؟

تیفانی:چون من جزء داورام!

من:چیییییییییییییییییییییییییییییی؟

تیفانی:ساکت!آره......برام دعوتنامه اومده و ازم خواستن تو گروه بالرین که سه نفرن و جزء داورا هستن باشم.......اونا رزومه منو خوندن......متاسفم اما نمیتونم

من:تیفانی تو اینقدر حرفه ای هستی که ازت خواستن داور مسابقه بشی.....تو باید مربی من بشی

تیفانی:نوچ

من:چرا؟

تیفانی:چون اگه بقیه شرکت کننده ها و داورا بفهمن من مربی تو اَم فکر میکنن دارم تبعیض قائل میشم و منو از عضو داورا بیرون میارن.گرفتی؟

من:خب نمیذاریم کسی بفهمه

تیفانی:چجوری اون وقت؟

من:خب.....خب.....وقتایی که کسی نیس ما با هم تمرین میکنیم وقتایی مثل نصفه شب......یا مثلاً صبح زود......خواهش میکنم.......تیفانی............پلییییییییییییییییییییییز!

تیفانی:باشه اما اگه کسی بو ببره پا خودت

من:چشم مربی

تیفانی:تمرینمون رو بعد از نیمه اول مرحله اول شروع میکنیم اوکی؟

من:اوکی

تیفانی:حالا برو دارم تمرین میکنم

من:باشه مربی^^

خوشحال بودم که تیفانی مربی باله من بود.خدایی بهترین بالرین بود.مربی اسکیت بازیم رو هم از قبل انتخاب کرده بود.فکر کنم از دو ماه پیش......من باید خودمو آماده میکردم تا با رقیب سر سختم رو به رو بشم.چی؟ویکتوریا؟نه اون نه......رقیب سر سخت من کسی نیس جز........یوری پلیستسکی!!!3 سال پیش تو مسابقات گرند پریکس اون درخشید با بالاترین امتیاز اول شد.حتی رکود جهانی رو هم شکوند.اون از استانداردهاش اونور تر رفت تا بتونه امتیاز بالا بگیره.خب میدونین توی مسابقه پرش ها و ترکیب ها مهمن و یوری پلیستسکی از استاندارد بدنش گذشت تا بتونه امتیاز بالایی بگیره.وقتی دیدم چجوری افتاد رو زمین و نفس نفس زد ازش ترسیدم.فهمیدم خیلی قوی تر از اون چیزیه که من فکرشو میکردم اما من بهش نمیبازم......یوری پلیستسکی......منتظر باش که ستاره جدیدی در راهه که میخواد بدرخشه و خودشو به تو ثابت کنه...

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

╍●‿●╍

خب این قسمت تموم شد

برای اولین قسمت 30 نظرکافیه.شخصیت ها اکثرشون اومدم جز اسکیترها که تو مسابقه ملاقاتشون میکنیم

 

 




( ̄▽ ̄) نظرام : نظرات
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: جمعه 3 شهریور 1396 07:05 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30